۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

اتش جاویدان

زمان برنامه :۵:۲۲ دقیقه

حجم برنامه :۵ مگابایت

خواننده :غلامحسین بنان

دستگاه :همایون - گوشه شوشتری

شاعر :معینی کرمانشاهی

آهنگساز :مهدی مفتاح

مطلع شعر :

چون درای کاروان در میان شبروان

بانگ عمر ما می رسد به گوش

با گذشت این و آن می دهد ندا زمان

هر سحر، که ای: خفتگان به هوش

بی خبر، آمدی، همچو رهگذر بی خبر، می روی، توشه ای ببر

عمر دیگر کی دهندت ؟

داستان ها در زمانها مانده از کاروانها

زین حکایت با خبر شو

تا بماند، داستانی از تو هم در زبانها

نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری

بی خبر از قافله در گوشه صحراها

در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره

گمشده در پیچ و خم شوق و تمنّاها

4- دل بـردی از مـن به يغـما

دل بـردی از مـن به يغـما
ای ترك غارتگر من

ديدی چه آوردی ای دوسـت
از دسـت دل بر سـر من

عشـق تو در دل نـهان شد ، دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تير و كمان شد

از بـارِ غــم پيكر من
بــارِ غــمِ عشــقِ اورا گردون نيارد تحملّ

بارِ غمِ عشقِ اورا گردون نيارد تحملّ
چون می تواند كشيدن، این پيكر لاغر من
می سوزم از اشتياقت،در آتشم از فراقت

كانون من سينه من، سودای من آذر من
اول دلم را صفا داد آيينه اش را جلا داد
آخر به باد فنا داد

عشق تو خاكستر من
عشــــق تــــو خـــاكســــتر مــــــــــن

» ای كه به پيش قامتت«

ای كه به پيش قامتت، سرو چمن خجل شده ، آخ خدا، آخ جانم يار
سوسن و گل به پيش تو بنده منفعل شده ، آخ خدا، آخ جانم يار
تا به كی از عشقت گدازم، در عشقت سوزم و بسازم ، ای صنم سوزم و بسازم
در عشقت ، سوزم ای، نگارا ، خدا را، تو كم كن ،جفارا
آتشی در سینه دارم جاودانی
عمر من مرگی‌ست نامش زندگانی

رحمتی کن کز غمت جان می‌سپارم
بیش از این من طاقت هجران ندارم

کی نهی بر سرم پای ای پری از وفاداری
شد تمام اشک من بس در غمت کرده‌ام زاری

نوگلی زیبا بود حسن و جوانی
عطر آن گل رحمت است و مهربانی

ناپسندیده بود دل شکستن
رشته‌ی الفت و یاری گسستن

کی کنی ای پری، ترک ستمگری
می‌فکنی نظری آخر به چشم ژاله‌بارم

گر چه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد

هیچ‌گه ترحمی نمی‌کنی بر حال زارم
جز دمی که بگذرد که بگذرد از چاره کارم

دانمت که بر سرم گذر کنی به رحمت اما
آن زمان که برکشد گیاه غم سر از مزارم

پژمان بختیاری
نکنی گر هوسی ، ملکوتی نفسی تو که مرغ فلکی ، منشین در قفسی

ز چه دل بسته شوی ؟ به خدا خسته شوی

چو مرادت نبود به مرادی برسی

چون درای کاروان در میان شبروان

بانگ عمر ما می رسد به گوش

با گذشت این و آن می دهد ندا زمان

هر سحر که ای خفتگان به هوش

اگرمی‌خواهی محال‌ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد، باور محال بودنش را عوض کن.

تفاوت در این است که برنده می‌گوید؛ مشکل است، اما ممکن. بازنده می‌گوید؛ ممکن است، اما مشکل.

زندگی قانون باورها و لیاقت‌هاست، همیشه باور داشته باش، لایق بهترین‌هایی.






هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر